و قال (علیه السلام) لما قُتل الخوارج، فقیل له یا أمیرالمؤمنین هلک القوم بأجمعهم:
(در پایان جنگ با خوارج، در سال 38 هجرى شخصى گفت، اى امیرالمؤمنین علیه السّلام خوارج همه نابود شدند. فرمود):
کَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ، کُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّى یَکُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِینَ.
خبر از تداوم تفکّر انحرافى خوارج:
نه، سوگند به خدا هرگز آنها نطفه هایى در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت، هر گاه که شاخى از آنان سر برآورد قطع مى گردد تا اینکه آخرینشان به راهزنى و دزدى تن در مى دهند.
قال (علیه السلام) لما عزم على حرب الخوارج و قیل له إن القوم عبروا جسر النهروان:
(در سال 38 هجرى به هنگام حرکت براى جنگ با خوارج، شخصى گفت، خوارج از پل نهروان عبور کردند، امام فرمود):
مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ وَ اللَّهِ لَا یُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَا یَهْلِکُ مِنْکُمْ عَشَرَةٌ.
[قال الشریف یعنی بالنطفة ماء النهر و هی أفصح کنایة عن الماء و إن کان کثیرا جمّاً و قد أشرنا إلى ذلک فیما تقدم عند مضی ما أشبهه].
خبر از قتلگاه خوارج:
قتلگاه خوارج این سوى نهر است، به خدا سوگند از آنها جز ده نفر باقى نمى ماند، و از شما نیز ده نفر کشته نخواهد شد.
سید رضی می گوید: (منظور امام از «نطفه» آب نهر است که از فصیحترین کنایه در رابطه با آب هر چند زیاد و فراوان باشد).
و من کلام له (علیه السلام) کلّم به الخوارج حین اعتزلوا الحکومة و تنادوا أن لا حکم إلا لله:
(در سال 38 هجرى پس از ماجراى حکمیّت، و شنیدن شایعات فراوان در نکوهش خوارج فرمود):
أَصَابَکُمْ حَاصِبٌ وَ لَا بَقِیَ مِنْکُمْ [آبِرٌ] آثِرٌ، أَ بَعْدَ إِیمَانِی بِاللَّهِ وَ جِهَادِی مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) أَشْهَدُ عَلَى نَفْسِی بِالْکُفْرِ؟ لَـ "قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ" فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ ارْجِعُوا عَلَى أَثَرِ الْأَعْقَابِ. أَمَا إِنَّکُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِی ذُلًّا شَامِلًا وَ سَیْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً یَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِیکُمْ سُنَّةً.
[قال الشریف قوله (علیه السلام) «و لا بقی منکم آبر» یروى على ثلاثة أوجه: أحدها أن یکون کما ذکرناه آبر بالراء من قولهم للذی یأبر النخل أی یصلحه. و یروى آثر و هو الذی یأثر الحدیث و یرویه أی یحکیه و هو أصح الوجوه عندی کأنه (علیه السلام) قال لا بقی منکم مخبر. و یروى آبز بالزای المعجمة و هو الواثب و الهالک أیضا یقال له آبز].
خبر از آینده شوم خوارج:
سنگ حوادث و بلا بر شما ببارد، چنانکه اثرى از شما باقى نگذارد. آیا پس از ایمانم به خدا، و جهاد کردنم در رکاب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) به کفر خویش گواهى دهم؟ اگر چنین کنم گمراه شده و از هدایت شدگان نخواهم بود. پس به بدترین جایگاه رهسپار شوید، و به راه گذشتگان باز گردید.
آگاه باشید به زودى پس از من، به خوارى و ذلّت گرفتار مى شوید و شمشیر برنده بر شما مسلّط مى گردد، و به استبدادى دچار خواهید شد که براى دیگر ستمگران راه و رسم حکومت قرار خواهد گرفت.
(سید رضی مى گوید: سخن امام على علیه السّلام که فرمود «و لا بقى منکم آبر» سه گونه روایت شده است، اوّل- آنگونه که ما آورده ایم، آبر، از باب «یأبر النّخل» به معناى اصلاح کننده آمده. دوم- «آثر» نقل شد یعنى باز گو کننده حدیث، و این نقل به نظر من بهتر است، گویا امام علیه السّلام مى فرماید، از شما خبر دهنده اى باقى نماند. سوم- «آبز» با «ز» نیز روایت شد به معناى هلاک شونده، پرش کننده، که به هلاک شونده «آبز» گویند).
من کلام له (علیه السلام) فی صفة رجل مذموم ثم فی فضله هو (علیه السلام):
أَمَّا إِنَّهُ سَیَظْهَرُ عَلَیْکُمْ بَعْدِی رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ یَأْکُلُ مَا یَجِدُ وَ یَطْلُبُ مَا لَا یَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ. أَلَا وَ إِنَّهُ سَیَأْمُرُکُمْ بِسَبِّی وَ الْبَرَاءَةِ مِنِّی، فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِی فَإِنَّهُ لِی زَکَاةٌ وَ لَکُمْ نَجَاةٌ؛ وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ، فَلَا تَتَبَرَّءُوا مِنِّی، فَإِنِّی وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِیمَانِ وَ الْهِجْرَةِ.
(در سال 40 هجرى، روزهاى آخر عمر شریف خود در نکوهش و هشدار کوفیان ایراد فرمود):
خبر از سلطه ستمگرى بى باک:
آگاه باشید پس از من مردى با گلوى گشاده، و شکمى بزرگ بر شما مسلّط خواهد شد، که هر چه بیابد مى خورد،(1) و تلاش مى کند آنچه ندارد به دست آورد او را بکشید ولى هرگز نمى توانید او را بکشید. آگاه باشید به زودى معاویه شما را به بیزارى و بدگویى من وادار مى کند،(2) بدگویى را به هنگام اجبار دشمن اجازه مى دهم که مایه بلندى درجات من و نجات شماست، امّا هرگز در دل از من بیزارى نجویید که من بر فطرت توحید تولّد یافته ام و در ایمان و هجرت از همه پیش قدم تر بوده ام.
_____________________________________
(1) فرد مورد نظر معاویه است، که هر چه مى خورد سیر نمى شد، او نفرین شده پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود، زیرا چند بار او را فراخواند جواب داد مشغول غذا خوردن است، حضرت فرمود: «اللّهمّ لا تشبع بطنه» «خدایا هرگز شکم او را سیر مکن» از آن پس معاویه فراوان مى خورد و مى گفت: «مللت و ما اشبعت» «از خوردن خسته شدم ولى سیر نشدم»
(2) پس از آن که معاویه به عراق تسلّط یافت، به تمام شهرهاى اسلامى آن روز دستور العملى را فرستاد که در خطبه ها و نماز به امام على علیه السّلام ناسزا بگویند و به تدریج براى بنى امیّه عادت شد تا آن که عمرو بن عبد العزیز در دوران خلافت خود این عادت ناپسند را ریشه کن کرد.
و من کلام له (علیه السلام) یصف أصحاب رسول الله و ذلک یوم صفین حین أمر الناس بالصلح:
(برخى این خطبه را به آغاز سال 37 هجرى نسبت به تحرّکات معاویه در بصره، و برخى در یکى از روزهاى جنگ صفّین نسبت مى دهند):
وَ لَقَدْ کُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا یَزِیدُنَا ذَلِکَ إِلَّا إِیمَاناً وَ تَسْلِیماً وَ مُضِیّاً عَلَى اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَ لَقَدْ کَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا یَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَیْنِ یَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَیُّهُمَا یَسْقِی صَاحِبَهُ کَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا، فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْکَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَیْنَا النَّصْرَ حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِیاً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ، وَ لَعَمْرِی لَوْ کُنَّا نَأْتِی مَا أَتَیْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِیمَانِ عُودٌ وَ ایْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَما.
یاد مبارزات دوران پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) در صفّین:
در رکاب پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بودیم و با پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود جنگ مى کردیم، که این مبارزه بر ایمان و تسلیم ما مى افزود، و ما را در جادّه وسیع حقّ و صبر و بردبارى برابر ناگواریها و جهاد و کوشش برابر دشمن، ثابت قدم مى ساخت.
گاهى یک نفر از ما و دیگرى از دشمنان ما، مانند دو پهلوان نبرد مى کردند، و هر کدام مى خواست کار دیگرى را بسازد و جام مرگ را به دیگرى بنوشاند، گاهى ما بر دشمن پیروز مى شدیم و زمانى دشمن بر ما غلبه مى کرد.
پس آنگاه که خدا، راستى و اخلاص ما را دید، خوارى و ذلّت را بر دشمنان ما نازل و پیروزى را به ما عنایت فرمود، تا آنجا که اسلام استحکام یافته فراگیر شد و در سرزمین هاى پهناورى نفوذ کرد.
به جانم سوگند اگر ما در مبارزه مثل شما بودیم هرگز پایه اى براى دین استوار نمى ماند، و شاخه اى از درخت ایمان سبز نمى گردید. به خدا سوگند، شما هم اکنون از سینه شتر خون مى دوشید و سرانجامى جز پشیمانى ندارید.